درخت (شنبه 86/8/19 ساعت 7:52 صبح)
روزی روزگاری درختی بود… و او پسر کوچولویی را دوست می داشت. پسرک هرروز می آمد برگ هایش را جمع می کرد از آن ها تاج می ساخت و شاه جنگل می شد. از تنه اش بالا می رفت, از شاخه هایش آویزان می شد و تاب می خورد و سیب می خورد.با هم قایم باشک بازی می کردند.
پسرک هر وقت خسته می شد،زیر سایه اش می خوابید.او درخت را دوست می داشت…خیلی زیاد.و درخت خوشحال بود.اما زمان می گذشت. پسرک بزرگ می شد.و درخت اغلب تنها بود.تا یک روز پسرک نزد درخت آمد.
درخت گفت” :بیا پسر، از تنه ام بالا بیا و با شاخه هایم تاب بخور،سیب بخور و در سایه ام بازی کن و خوشحال باش.”
پسرک گفت: “من دیگر بزرگ شده ام. بالا رفتن و بازی کردن کار من نیست.می خواهم چیز بخرم و سرگرمی داشته باشم.من به پول احتیاج دارم “.
درخت گفت : “متأسفم، من پولی ندارم.من تنها برگ و سیب دارم . سیب هایم را به شهر ببر بفروش.
آن وقت پول خواهی داشت و خوشحال خواهی شد” پسرک از درخت بالا رفت، سیب ها را چید و برداشت و رفت. درخت خوشحال بود.اما پسرک دیگر تا مدت ها بازنگشت…و درخت غمگین بود.تا یک روز پسرک بر گشت، درخت از شادی تکان خورد و گفت :” بیا پسر، از تنه ام بالا بیا با شاخه هایم تاب بخورو خوشحال باش.”
پسرک گفت : ” آن قدر گرفتارم که فرصت بالا رفتن از درخت را ندارم، زن و بچه می خواهم و به خانه احتیاج دارم. می توانی به من خانه بدهی؟
درخت گفت : ” من خانه ای ندارم،خانه من جنگل است، ولی تو می توانی شاخه هایم را ببری و برای خود خانه ای بسازی و خوشحال باشی.” آن وقت پسرک شاخه هایش را برید و برد تا برای خود خانه ای بسازد. اما پسرک تا مدتها بازنگشت و وقتی برگشت، درخت چنان خوشحال شد که زبانش بند آمد. با این حال به زحمت و زمزمه کنان گفت :
“بیا پسر، بیا و بازی کن”
پسرک گفت :”دیگر آن قدر پیر و افسرده شده ام که نمی توانم بازی کنم. قایقی می خواهم که مرا ازاینجا به جایی دور ببرد.می توانی به من قایقی بدهی؟”
درخت گفت : ” تنه ام را قطع کن و برای خود قایقی بساز، آن وقت می توانی با قایقت از اینجا دور شوی… و خوشحال باشی” پسر تنه درخت را قطع کرد، قایقی ساخت و سوار بر آن از آنجا دور شد.و درخت خوشحال بود… اما نه به راستی…. پس از زمانی دراز پسرک بار دیگر بازگشت درخت گفت : ” پسر، متأسفم، متأسفم که چیزی ندارم به تو بدهم…دیگر سیبی برایم نمانده.”
پسرک گفت : ” دندان ها من دیگربه درد سیب نمی خورد.” درخت گفت ” :شاخه ای ندارم که با آن تاب بخوری ”
پسرک گفت : ” آن قدر پیر شده ام که نمی توانم با شاخه هایت تاب بخورم.” درخت گفت :” دیگر تنه ای ندارم که از آن بالا بروی .”
پسرک گفت :” آن قدر خسته ام که نمی توانم بالا بروم.” درخت آهی کشید و گفت ” : افسوس ! ای کاش می توانستم چیزی به تو بدهم …اما چیزی برایم نمانده است. من حالا یک کنده پیرم و بس. متأسفم “…
پسرک گفت ” :من دیگر به چیز زیادی احتیاج ندارم، بسیار خسته ام .”فقط جایی برای نشستن و آسودن می خواهم.همین”
درخت گفت : “بسیار خب.یک کنده پیر به درد نشستن و آسودن که می خورد.بیا پسر، بیا بنشین. بنشین و استراحت کن.” پسرک چنان کرد.و درخت خوشحال بود.
نویسنده: مصطفی فوائدی